خرید بک لینک
امروز یه اتفاق کوانتومی توی زندگیم افتاد که هم خوبه هم بد.

امروز بیست ساله شدم. معنیش اینه که دیگه بچه نیستم. این که دو تا ده سال از زندگیم رفت و اگه خیلی مونده باشه چهار پنج تای دیگم مونده.

معنیش اینه که بیکاری برام بده. این که دیگه یه پسر بچه نیستم که اشتباهاتش بدون تاوان باشه. این که باید مستقل شم. اینکه باید هدفم رو تعیین کنم.

باید بدونم که دوس دارم موقع مردنم کی باشم. این که باید دویدنم به چه سمتی باشه. این که مسئول کارایی هستم که انجام میدم.

خلاصه خیلی دردسره :)

فعلا بزرگترین معضلم توی زندگی بی هدفیه که باید هر چه زودتر یه فکری به حالش بکنم. لامصب این فکر کردنه خیلی سخته! امتحان کنید!

باید یه سری تغییرات توی رفتارم انجام بدم. دیگه یواش یواش باید دیوونگیام مال خودم باشم.

باید به فکر سلامتیم باشم، باید ورزش کنم، باید درست زندگی کنم.

وقتی آدم بیست، سی، چهل یا همچین عدداییو رو به روی فیلد سنش می بینه ناخودآگاه یاد این میافته که ده سال قبل چیکاره بود و چطور گذشت و ده سال بعد چطوری پیش میره.

ده سال گذشته من از ده سالگیم شروع میشه :) کلاس سوم ابتدایی و بی خیال دو عالم. میگذره و میرسه به راهنمایی، جایی که اولین بحرانها شروع میشه. جایی که گوشه گیر و ساکت میشم. جایی که هنوز خیلی بی خیالم. میگذره و میرسه به دبیرستان، دوران تلخ و شیرین و صد البته فوق العاده باحال. یه کنکور نه چندان سخت ولی موفقیت آمیز و ورود به دانشگاه. الان که نگاه میکنم میبینم خیلیم بد نبوده این ده سال :)

چقد ظاهرم عوض شده تو این ده سال، چقد شخصیتم عوض شده، چقد چیزای مختلف یاد گرفتم و...

چقد باحاله این که آدم الانشو با ده سال پیشش مقایسه کنه. اگه ده سال بعدم همینطوری باشه که خیلی خوبه :)

ده سال پیش تا حالا خیلی اتفاقا افتاده که الان فکر میکنم بهشون میبینم زندگی چقدر شیرینه.

اما ده سال آیندم...

با اجازه میخوام همینجا به یه طرح اولیه برسم :)

تو دو سال اولش دانشگاهم تموم میشه و همزمان به سطح خوبی تو زمینه برنامه نویسی موبایل و وب رسیدم.

بعد از این یه شرط میخوره، غولی به نام خدمت سربازی که شاید معاف بشم شاید نشم. از بچگی دوست داشم معاف شم پس فرض فعلیم از آینده رو میذارم روی حالت بدون سربازی :)

توی دو سال بعدش میرم سر کار و میافتم روی روند پول درآوردن... درآمد خیلی خوبی بابت مهارتم دارم و احتمالا مادرم پدرمو درمیاره که زن بگیرم :[

زنم رو مادرم انتخاب میکنه اگه تا اون موقع هم مثل الان عاشق کسی نشده باشم.

نمیدونم خونم کجا خواهد بود ولی بیس پنج بیس شیش ساله خواهم بود موقع عروسی قاعدتا!

و بعد از اونه که متاسفانه زندگیم به سمت یکنواختی میره و میشه سرکار خونه خواب :/

دیگه بقیش هنر منه که چطور دربیارم کارو :)

هزار تا اما و اگر تو مسیر آیندم هست ولی اگه همه چی اونطور که فک کردم پیش بره تا سی سالگیم روال خوبی رو طی خواهم کرد.

و این بود انشای من :/

برچسب: نویسنده: اشکان قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 21:04

صفحه بندی