یه کم قبلترش همین یه کم فاصله هم نبود. همه با هم واسه زندگی میجنگیدن. دوران غارنشینی!!!
یه کم عقبترش عدالت واقعیِ واقعی بود. همه میمون بودن بالا درخت. همه با منابع یکسان و غذای یکسان. هیشکی پادشاه نبود، هیشکی آقا زاده نبود. هیشکی پولدار نبود. کافی بود دستت رو دراز کنی تا به غذا برسی و تموم.
همه چی از یه جا شروع شد به اسم پیشرفت بشریت، به اسم شهر.
هر چی داریم میکشیم از نیازهای کاذبیه که بر اثر پیشرفت برامون به وجود اومده. مایی که هممون با هم یکی بودیم، مایی که هممون با هم بودیم، حالا بینمون فاصله میافته. حالا یه جیز جذاب و کثیف میاد وسط به اسم پول. تکنولوژی مثل زمین مهربون نیس که به همه منابع یکسان بده. تو فاصله چند کیلومتر که چه عرضم چند متر، هزاران کیلومتر بین آدما فاصله میندازه. یه موجیه که یا توش غرق میشی و همیشه حسرت نداشته هایی رو میخوری که نبودنشون با بودنش هیچ فرقی نداره یا میکشی کنار و موج از بغلت رد میشه و همیشه فک میکنی که لذت شنا کردن رو توی این موج از دست دادی.
حقیقتش اینه که هرچی بیشتر توی تکنولوژی و شهری شدن دست و پا میزنیم بیشتر داریم از اون چیزی که دنبالشیم دور میشیم. کوه و درخت و در و دیوار از ما بیشتر بوی خدا میدن. نمیگم که شهر و تکنولوژی و پیشرفت بده ها. حرف حسابم اینه که هدف نباید اینا باشه. هدف نباید این جنون بی مرز باشه. شبیه اون پسر بچه ایه که کلی زور زد تا برسه به مرحله آخر بازی وقتی رسید نوشت تمام و بازی تموم شد و پسر هیچ وقت نفهمید هدف، لذت بردن از مسیر بازی بوده نه آخرش. پنج تا جون اضافه داشت که اگه خرج میکرد چیزایی جالبی رو میدید ولی همه رو نگه داشت تا برسه به آخر بازی. آخرش هیچی نیست!
آخرشهر هیچی نیست.
برچسب:
نویسنده: اشکان قاسمیپور